تاريخ عضويت: 5 شنبه 15 آذر 1386 ارسالها: 90 محل سكونت: پیرانشهر
ارسال شده: 4 شنبه 12 دي 1386 - 19:30 موضوع: گفت وگو با دكتر سيدحسين فاطمى
و dorna می گه :
گفت وگو با دكتر سيدحسين فاطمى عضو هيأت علمى دانشگاه فردوسى
سالى كه به نام مولانا آغاز شد
] زينب بردبار]
امسال از سوى سازمان ملل به نام مولوى، نامى گرديده است. در ايران نيز مقالات، كتاب ها و همايش هاى بسيارى از اين رو به هم رسيد. اما بعضى مباحث كمتر مورد توجه قرار گرفت. از جمله نثر مولوى كه در كتاب «فيه مافيه» به اوج مى رسد و همچنين شمس، استاد و پير و مراد او كه آتش به دامان جدى مولوى انداخت. تتبع در باب اين دو موضوع در طول سال ها همواره در حجات غفلت بوده اند . دكتر سيدحسين فاطمى يكى ازشيفتگان به شخصيت شمس، مراد جهانسوز مولوى است كه خبرنگار ما در مشهد به سراغ ايشان رفته و گفت وگويى را با وى ترتيب داده است كه در پى مى خوانيد.
* چرا به آثار منثور مولوى توجه نمى شود، در عوض به نامه هاى «عين القضات همدانى»، «اسرار التوحيد» يا آثار سهروردى توجه مى شود
زيرا شعر مولانا از نثر او برتر است. اگر او يك نثرنويس بود شهرت كنونى خود را نداشت.
* آيا نثر مولانا در برابر ساير آثار منثور (و مشهور) ضعيف تر است. مثلاً «مكاتيب» مولانا نثر ضعيفى دارد
نثر شاعرانه اى كه در «لمعات» از عراقى مى بينيم يا نوشته هاى «احمد غزالى» و يا آثار به جا مانده از «عين القضات» به مراتب از نثر مولوى بهتر است.
* نظر شما درباره «فيه مافيه» هم همين است
فيه مافيه كتاب خوبى است اما در قياس با غزل هاى درخشانى كه در غزليات شمس دارد به آن قدرت نيست. در زمينه شعر، او يك قله است اما در نثر چنين نيست. هركدام از نثرهاى مولوى جايگاه خود را دارند. مثلاً «مجالس سبعه» حاصل سخنرانى هاى مولوى است. همين طور كه امروزه گاهى مجموعه سخنرانى ها چاپ مى شود.
* پس به نظر شما نمى توان با معيارهاى دقيقى تمايز قائل شد.
همواره درجه بلاغت و زيبايى آثار هنرمندان را اندازه گيرى مى كنند. حتى ممكن است در يك غزل از شاعرى يك بيت برجسته وجود داشته باشد. اين در همه شاعران وجود دارد. شاعرانى تبديل به نمونه و اسوه مى شوند كه آثار بهترشان بيشتر باشد. از نقطه نظر بلاغت حتى ممكن است آيه اى از ديگر آيات قرآن زيباتر باشد. در مورد شعر نيز به همين صورت. بالاخره شعر بايد با كارخانه توليد ليوان متفاوت باشد. اين كارخانه است كه همه اجناس را با يك قالب درمى آورد.
* چرا بايد به مولوى توجه كنيم
چون اينها فرهنگ و گذشته ما هستند. اين چيز كمى نيست. شاعران درجه اول ما جهانى هستند، آنچه گفته اند كهنه نمى شود و براى همه دوران ها به كار مى آيد. اين يك مسأله باستانى نيست.
* به نظر مى رسد ديگر ادبيات و خاصه شعر در سطح روشنفكرى غربى از اهميت كمترى برخوردار است. همچنين در زندگى عمومى كمتر بذل توجهى به ادبيات ديده مى شود
اولاً ما بايد ببينيم نيازهاى ما چيست و براساس آن زندگى خود را طراحى كنيم. در ثانى برخلاف آنچه به نظر مى رسد آنها به سنت هاى فرهنگى خود پايبند هستند. هنوز سنت يونانى جريان دارد و تجديد حيات مى يابد. سال ۹۲-۹۱ ميلادى براى فرصت مطالعاتى در انگلستان بودم. كتاب درسى ديدم كه (چون در آنجا كتاب هاى درسى را مدرسه در اختيار مى گذارد) يك دانش آموز آن را در سال ۱۹۴۵ امضا كرده بود. يعنى تا آن زمان كتاب تغيير نكرده بود. با اين كه تحول زبان انگليسى بيشتر از تحول زبان فارسى است بنابراين خواندن متون كلاسيك انگليسى براى آنها دشوار است اما هنوز بچه هاى دبيرستانى را وادار مى كنند شكسپير بخوانند با اين كه بسيار مشكل است.
* آيا بايد مولوى را از خلال گفته هاى شمس بشناسيم يا شمس را از خلال سوز و گدازهاى مولوى درك كنيم
آقاى «موحد» مقالات شمس را جمع آورى كردند. با خواندن «مقالات شمس» كه گفته هاى هم اوست مى توانيم حدس هايى در مورد مولانا بزنيم زيرا افكار مولانا ريشه در شمس دارد. اگر مولوى نبود شايد شمس مطرح نمى شد اما نبايد تأثير او را ناديده گرفت و اين موضوع جاى كار دارد.
* به نظر شما كدام داستان درباره شمس درست است. او را كشته اند يا ناپديد شده است
بعضى مثل گلپينارى و افلاكى معتقدند او كشته شده است. بعضى از محققان كه غالباً ايرانى هستند معتقدند كه پنهان شده است. اين اواخر هم مقبره اى هم در «خوى» پيدا كرده اند كه مى گويند مقبره شمس است. اين مسائل مربوط به تاريخ مى شود اما آنچه به نظر من علم است اين است كه اين شخصيت مبهم ناگهان وارد زندگى مولوى مى شود و پس از مدتى از صحنه خارج مى گردد. او بسيار شگفت انگيز بود. مولوى وقتى شروع به نوشتن شعر مى كند كه او را مى بيند. آنچه در مقالات از شمس به جاى مانده است، طور و «نحوى» متمايز و متفاوت از نوشتن و انديشيدن است.
* راجع به چه چيزهايى از شمس بايد تحقيق كرد
يكى اين كه اساعيليه او را جزو سلسله ائمه خود مى آورند و او را با خود مرتبط مى كنند حتى او را از نوادگان اساعيليه مى دانند. افكار تازه او و رابطه اى كه ميان تفكرش با تفكر شيعه وجود دارد (شيعه به معنى كلى نه به معنى دوازده امامى) بايد مورد بررسى قرار گيرد.
* شما خود تحقيقى درباره او نداشتيد
فقط يك مقاله درباره سرنوشت شمس نوشته ام. در آنجا بر اين باورم كه شمس را كشته اند حتى فكر مى كنم «علاءالدين» (پسر مولوى) نيز در قتل او دخالت داشته است. به گمان من، مولانا به همين خاطر نام او را در خاندان خود نمى آورد. در بعضى از غزليات نيز مى توان ردپاهايى از اين پيدا كرد كه مولوى فكر مى كرد شمس كشته شده است. اگر اين حدس درست باشد بايد گفت كه خاندان مولانا پس از مرگش قتل شمس را به سكوت برگزار مى كنند و آن را همچون يك راز خانوادگى كتمان مى نمايند. اما، افلاكى بعدها در «مناقب العارفين» قتل را متوجه علاءالدين مى داند.
دكتر «صاحب الزمانى» كتابى درباره روحيات شمس نوشته اند. او يك آدم عادى بود، معلمى مى كرد. خود مى گويد شكار من آدم هاى بزرگ هستند. بعضى از برخوردهايش با اوحدالدين كرمانى و يا مولوى عجيب است. خيلى ها را قبول نداشت. دائم در سفر بود به گونه اى كه به او شمس پرنده مى گفتند. خود مى گويد از بلندى به سمت قريه اى پائين مى آمدم كه مردم به هم مى گفتند مگر اين ديو است كه اينگونه مى آيد. ظاهراً قدرت بدنى زيادى داشته است. گاهى چند روز غذا نمى خورد يا كارگرى مى كرد و مزد نمى گرفت. بعضى از حكاياتى كه گفته اند با افسانه بافى مخلوط شده است ولى بايد از ميان همين داستان ها شخصيت او را درآورد.
* آيا به خاطر عادت يا كرامت خاصى به او شمس آفاقى مى گفتند
اغلب دشمنانش او را آفاقى مى خوانند. به كسانى گفته مى شود كه در افق هاى مختلفى مى روند. دائم در حال اين طرف و آن طرف رفتن هستند. چيزى شبيه اصطلاح ولگرد در زمانه ما. اين لقب آفاقى را بيشتر به عنوان دشنام به او مى گفتند.
* بسيار خب به مولوى برگرديم. چرا نقش مولوى در زندگى ما جدى نيست
زيرا زندگى ما جدى نيست.
* كمى راجع به «سلطان الولد» و ماجراى مولويه بگوييد.
مولوى به فكر سلسله نبود. اما خاندان او خانواده اى مشخص و جزو اشراف علمى بودند. اشرافيت حكومتى و مالى در اوضاع و احوال ايران چندان دوام نداشت. به خاطر حمله هايى كه به ايران مى شد، سلسله هايى كه مرتب تغيير مى كردند و پادشاهان ستمگر اشراف نابود مى شدند اما اشرافيت علمى غالباً دوام مى يافت. خاندان هايى هستند كه از ديرباز تا كنون ادامه پيدا كرده اند. بنابراين مسأله اشرافيت علمى امرى جا افتاده درتاريخ ما محسوب مى شود. همين طور كه امروزه به علم احترام مى گذارند از گذشته مردم ما به عالمان احترام مى گذاشتند. از طرفى عرفان مولانا با فقه او آميخته است. حتى او پيش از ملاقات شمس سيدبرهان الدين ترمذى از مريدان پدرش حدود ۱۰ سال به مولوى عرفان و تصوف مى آموزد. ضمن اين كه خانواده او به گونه اى رهبرى دينى نيز محسوب مى شدند. بنابراين خاندان مولوى با توجه به پشتوانه اى كه داشتند اين سلسله را تأسيس كردند.
* چه رابطه اى ميان صلاح الدين، حسام الدين و شمس وجود دارد. چه چيز در اين سه نفر وجود دارد كه مولوى را جذب مى كند. در حالى كه شخصيت شمس با آن دو قابل مقايسه نيست. صلاح الدين كه اساساً كم سواد بود
اين ارتباط جان با جان است. درست كه صلاح الدين مرتبه علمى بالايى نداشت اما روح پذيرنده اى داشت. آنچنان كه مولوى مى گويد همدلى از هم زبانى بهتر است. بعضى با اين كه چيزهاى زيادى حفظ مى كنند اما جوهره اى را كه بايد ندارند.
_________________ انجمن تجلیل از چهره های ماندگار و سخنان بزرگان
(( ساده باش ، آهوی دشت زندگی ، خیلی زود با نیرنگ می میرد . ارد بزرگ ))