به خاطر آور ، که آن شب به برم
گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم
با خیال تو
به نیمه شب ها
رفته ای و من
بی تو مانده ام
غمگین و تنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام
اسیر دردم
از کنار من
می روی ولی
بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
قصه ی وفا با دلم مگو
باور ندارم
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:27 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
گل سرخ
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:27 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
نمی خوام مثل همه گریه کنم
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگهگریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:28 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
مادربزرگ
گیس سفید ، ابرو سفید
مادربزرگ
سیابخت رو سفید
مادربزرگ
بی صدا نا امید گوشه گیر
قصه گوی دیگه لب بسته ی پیر
قصه های تو هنوزم یادمه
قصه ی ساده ی نارنج و ترنج
قصه ی خارکن و دیو و پیرزن
قصه ی سیمرغ و اژدها و گنج
تو تموم قصه هات
حرف من اومده بود
روز لوح هر طلسم
اسم من حک شده بود
وقتی از دختر چین حرف می زدی
خودمو تو رؤیا سردار می دیدم
خودمو با دختر خاقان چین
سوار یه اسب بالدار می دیدم
شیشه ی عمر دیو رو ، تو رؤیاهام
به خود شاه پریون می دادم
آدمای شهر سنگستون اگه جون می خواستن
بهشون جون می دادم
رو سفید ، مادربزرگ
مو سفید ، مادربزرگ
قصه ها دود شدن
حرفا نابود شدن
دیگه نه چشمه ی آب
نه دیگه شهر باهار
دیگه نه تیغ طلا
نه دیگه اسب و سوار
این منم ، مادربزرگ
مرد بندی طلسم
شاعری بدون حرف
عاشقی بدون اسم
چیزی که مادربزرگ
حالا باید بشکنه
نه دیگه طلسم دیو
شیشه ی عمر منه
گیس سفید ، ابرو سفیر
سیابخت رو سفید ، مادربزرگ
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:28 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
جنگل
پشت سر ، پشت سر
پشت سر جهنمه
روبرو ، روبرو
قتلگاه آدمه
روح جنگل سیاه
با دست شاخه هاش داره
روحمو از من میگیره
تا یه لحظه می مونم
جغدا تو گوش هم می گن
پلنگ زخمی می میره
راه رفتن دیگه میسن
حجله ی پوسیدن من
جنگل پیره
قلب ماه سر به زیر
به دار شاخه ها اسیر
غروبشو من می بینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن می ینم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه سایه ی
دشمن می بینم
پشت سر ، پشت سر
پشت سر جهنمه
روبرو ، روبرو
قتلگاه آدمه
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:29 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
خونه
خونه این خونه ی ویرون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی تاریک
چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره
دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما
دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود
خونه ، خونه جای بازی
برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری
پر سایه واسه خواب بود
پدرم می گفت : قدیما
کینه هامون رو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون
خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود
که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت
خونه روح پدرم بود
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و برد
زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل
خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادر و دیوونه کرد
حالا من مونده م و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
من زخمی ، من خسته ، من پک
می نویسم آخرین حرفو رو خک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونه مون رو دوباره
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:29 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
شکوه سبزه زار
تو شکوه دمیدم نوری
که نشسته به سینه ی آب
تو صدای شکفتن روزی
که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها
تو گذشتی از باران ها
از بی کران ها
تو رسیدی از آن سوی دریا
گل و عشق و ترانه رسید
گل یخ از نسیم تو پژمرد
دل غنچه به سینه تپید
تو بمان
تو بمان
تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه سبزه زار
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:29 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
شرقی غمگین
ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پکی
مثل دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین
بازم خورشید دراومد
کبوتر آفتاب
روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:30 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
بهارم مثل زمستون می مونه
دنیای به این بزرگی واسه من
وقتی نیستی مثل زندون می مونه
وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
جای هر دیوار یه باغچه بکاری
تو می خواستی پرده رو پس بزنی
پشت هر پنجره خورشید بذاری
وقتی نیستی
کی به ما نشون بده
عکس خورشید توی آب چه رنگیه
کی می خواد به ما بگه
بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:30 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
بن بست
میون این همه کوچه
که به هم پیوسته
کوچه ی قدیمی ما
کوچه ی بن بسته
دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ
همیشه تو گوش ماست
ای صدا لالایی
خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست
کوچه ی خاطره هاست
اگه تشنه ست ، اگه خشک
مال ماست ، کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه ی بن بست بمیریم
اما ماعاشق رودیم ، مگه نه ؟
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمر تشنه بودیم ، مگهنه ؟
نباید ایه ی حسرت بخونیم
دست خسته مو بگیر
تا دیوار گلی رو خراب کنیم
یه روزی هر روزی باشه دیر و زود
می رسیم با هم به اون رود بزرک
تنای تشنه مو نو
می زنیم به پکی زلال رود
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:31 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
پرنده ی مهاجر
ای پرنده ی مهاجر
ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست
بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها
من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ
من به فکر بوی نونم
دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست
روی سقف سرد یک گور
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی
من توی پیله ی وحشت می پوسم
واسه م از پرنده ها قصه می گی
کوچه پسکوچه ی خکی
در و دیوار شکسته
آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته
پیش تو ، یه عکس تازه ست
واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ست
توی یه ده صمیمی
واسه من اما عذابه
مثل حس کردن وحشت
مثل درگیری خورشید
با طلسم دیو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:32 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
تپش
بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم
من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنه ی شنفتن
صدای ترد شکستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
سکت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن
عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پک
پرده ی پنجره هایی
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:32 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
خاتون
کدوم شاعر ، کدوم عاشق ، کدوم مرذ
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه ی من
توی آغوش معصومانه ی باد
تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی
تو باور می کنی اندوه ماه رو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگی
که می شناسی غرور شیشه ها رو
تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پک و مغرور
ببین ، من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پکیزه کن با غسل بارون
تو تنها حادثه ، تنها امیدی
برای قلب من ، این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محکوم
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی ، اما
مثل شکستن من بی صدایی
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))
تاريخ عضويت: شنبه 17 آذر 1386 ارسالها: 247 محل سكونت: پیونگ یانگ
ارسال شده: 2 شنبه 20 خرداد 1387 - 21:33 موضوع:
و نوش آفرین می گه :
ایرج جنتی عطایی
هم غصه
بیا لب وکنیم هم غصه ی من
بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو
بیا آشتی بدیم با قصه هامون
تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه کن ویرونه ها رو
که قمری جای زاغا رو بگیره
نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
قفلای خونی صندوقچه ی ما
هزارون ساله گم کرده کلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
که اون که دشمنه ، دیو سفیده
بیا قفل و کلید رو مهربون کن
که سخته سوت و کور خونه هامون
بیا با دستای هم پل ببندیم
که رد شه قاصد از رودخونه هامون
اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
کلید صبحمون تو دستای ماست
اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست
_________________
(( پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری نیست او در ته چاه غرور فرو افتاده است . ارد بزرگ ))