حمید معین دوست سایت


تاريخ عضويت: 5 شنبه 15 آذر 1386 ارسالها: 78
|
ارسال شده: شنبه 1 دي 1386 - 06:43 موضوع: ياد جلال سروي در محله پاچنار |
|
|
 |
|
 |
 |
و حمید معین می گه :
ياد جلال سروي در محله پاچنار
مصطفي فعله گري
سال هزار وسيصد و دو خورشيدي: در يكي از محله هاي قديمي شهر تهران، در محله پاچنار، چشم به دنيا گشود؛ نامش را جلال نهادند. پدرش روحاني بود و در مساجد پاچنار و لباسچي پيشنماز مردم بود؛ حجت الاسلام حاج سيداحمد. جلال خردسال در
كوچه پس كوچه هاي هنوزدست نخورده تهران قديم بارآمد. به دبستان رفت و درس پايان پويايي را پايه ريزي كرد.
جلال در نوجواني كار هم مي كرد، با عرق جبين راز و نيازي داشت همانند ابر و دريا. از درياي رنج مردمش، در دوران كارهاي زودرس نوجواني آگاه شد و توشه ها برگرفت براي رفتن و بر دشت هاي تشنه آينده ها باريدن و پيغام و بشارت بخشيدن. در نوجواني سيم كشي مي كرد، ساعت تعمير مي كرد، فروشندگي مي كرد و آرام آرام در ميان مردمش، با مردمش بروبالا مي گرفت، بر تك انگشتان پاهاي هنوز ترد و نارسش بلند مي شد، سرك مي كشيد و از روي شانه هاي نسل پيش از خود، تب و تاب زندگي و جهان را با نگاهي تراشنده و بي باك مي آزمود. دوران كودكي و نوجواني جلال، دوران دگرگوني ها بود. كوچه پس كوچه هاي شهر تهران و بلكه سراسر ايران زمين تب و تاب تاريخي شگفتي را ازسر مي گذراند. جلال جوان، اندك اندك با دنياي انديشه و سخن و برخوردهاي گوناگون سياسي و اجتماعي آشنا مي شد. در سال هاي پايان دبيرستان بود كه اين جوان بلندبالاي لاغر و بي تاب، با نوشته هاي «احمد كسروي» و «محمد مسعود» روبه رو شد. ماركسيست ها هم به ميدان سخن و سياست آمده بودند و جلال نوشته ها و نشريات آنها را هم مي خواند. در همين دوران بود كه او، به همراه تني چند از جوان هاي هم قد و بالاي خود، انجمن تبليغات اسلامي را، با نام «انجمن اصلاح» روبه راه كرد. خود جلال، درباره اين انجمن نوشته است كه:
«... در «انجمن اصلاح» شب ها در كلاس هايش مجاني فرانسه درس مي داديم؛ عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم، و به قصد وارسي كار اجرايي كه همچو قارچ روييده بودند، هركدام مأمور يكيشان بوديم و سركشي مي كرديم به حوزه ها و ميتينگ هايشان...»(1)
جلال جوان و مذهبي، به ناگاه با توفاني از انديشه هاي دگرگونه نورسيده و مذهب ستيز روبه رو شد. او كه در خانواده اي سخت گير و مذهبي بارآمده بود، در پي يافتن پاسخ هايي برآمد كه نيروهاي پرسشگر آن روزگار از او مي خواستند. پدر و برادر بزرگ جلال (محمدتقي) از فراهم كردن پاسخ هايي قانع كننده و گويا براي جلال جوان و پرسشگر ناتوان بودند. مذهب ستيزي، با بهره گيري از آخرين دستاوردهاي علمي و فرهنگي جوانان شوريده و جستجوگر را، در هاله اي از خودباختگي مي كشانيد و سپس در روند مذهب گريزي قرارشان مي داد. «حزب توده ايران» يكي از نيروهاي مذهب ستيز مدرن، توانايي آن را داشت تا جوانان ورزيده اي چون جلال آل احمد را در آن روزگار به مهلكه مذهب گريزي بيندازد. چالش دوران ساز مشروطيت، آن برخورد تضادآفرين تاريخي و فكري ميان سنت و مدرنيته در هنگامه جواني آل احمد، به يكي از گردنه هاي هولناك خود رسيده بود. از همه سو، نيروهايي با انديشه ها و انگيزه هاي گوناگون و حتي با مواضع اجتماعي متضاد، آمده بودند تا نسل جوان انديشه پرداز آن روزگار را از مذهب و سنت هاي اصيل و انسان ساز اسلام دور و سپس دشمن آن كنند. سيلاب خانمان براندازي به راه افتاده بود. بر سر هر پيچي، پرسشي بنيادبرانداز، سرك مي كشيد، دهان مي گشود و جوانان شوريده و خام را اسير بي پاسخي مي كرد و مي بلعيد. متون فكري نو، زبان نو، مباحث شيرين و پر كشش از گوشه و كنار و از دل جامعه سنتي ايران سر بر كشيده و رخ نموده بودند. جلال، جوانكي نورسيده و جستجوگر، با انگشتري عقيق به دست، قدي به اندازه يك متر و هشتاد سانتي متر، از كانون مذهبي سنتي خانواده اش پا را بيرون نهاده بود و در چنين هواي بي سامان و آشفته اي در پي يافتن حقايق و پاسخ هاي حقيقي مي رفت تا همه درها را بزند. شمس آل احمد، برادر كوچكتر جلال، درباره اين دوران گفته است.
«جلال بيست و دو ساله بود كه
از خانه پدري رفت؛ وقتي پدرم سفر بود.
بعدازظهر يك روز تابستان، گاري آورد و
به كمك من، كتاب هايش را در يك جعبه چوبي جمع كرديم... بر عقايد پدر شوريده بود و
پدر، از اين شورش، چنان ضربه اي ديد كه
تا مدت ها از «عتبات» بازنگشت...»(2)
جلال آل احمد، از خانه رفت، اما به ريشه هاي خانوادگي و ارزش هاي مذهبي ته نشين شده در دل و جان خود، هيچ گاه پشت نكرد. اندوه و حسرت ريشه هاي خانوادگي و مذهبي، پيدا يا پنهان، هماره با نويسنده جستجوگر و بي تاب ماند و سال هاي سال بعد او را به سوي اسلام انقلابي و ناب بازگرداند. جلال، از سخت گيري هاي خشك و عبوسي گريخت كه بر معدودي از خانواده ها حكمراني مي كرد. اين سخت گيري خشك، آل احمد جوان و پرسش گر را به سوي ماركسيسم راند؛ مكتبي كه در نيمه نخست قرن بيستم ميدان دار مباحث اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي در همه جهان بود. جلال به درون «حزب توده ايران» قدم گذارد و توانايي فكري و قلمي اش، توده اي ها را شيفته خود كرد. آيت الله سيدمحمود طالقاني درباره اين گريز جلال آل احمد گفته است:
«... جلال، پسر عموي من و ازبچه هاي طالقان بود. پدر ايشان از پيشنمازان
خوش بيان و متعبد بود و تعبدش خشك بود.
يك روز به جلال گفتم: اين وضعي كه براي تو پيش آمده كه بر اثر آن به مكاتب ديگر روي آورده اي، نتيجه فشاري است كه خانواده بر شما وارد مي كرد...(3)
پيوستن جلال آل احمد به توده اي ها چندان نپاييد. او حقايق را در خانه حزب نيافت. گرچه جلال مي توانست به بالاترين جايگاه هاي حزبي و تشكيلاتي برسد و توان فكري و فرهنگي او بر همه حزبي ها آشكار شده بود، اما حقيقت را زير پا ننهاد و به نقد مواضع و سمت گيري هاي ناصادقانه و نامردمي هاي «حزب توده ايران» پرداخت. آل احمد از نخستين چهره هاي فرهنگي - سياسي تاريخ معاصر ايران بود كه به چنين نقدي دست زد. او انحراف توده اي ها را از آرمان هاي انقلابي و مردمي، به هنگام گوشزد كرد. توده اي ها با آل احمد، برخورد كردند؛ برخوردي تند و به دور از «انتقادپذيري». آل احمد، كم كم آماده برخوردهاي سخت تر و تعيين كننده تر مي شد. حزبي كه پايه گذاري شده بود تا از آرمان هاي مردم و منافع زحمتكشان دفاع كند، پيش روي آل احمد جوان و حقيقت خواه، نگاه به حمايت هاي ارتش سرخ اتحاد شوروي داشت، از پاره پاره شدن ميهن و جدا شدن آذربايجان حمايت مي كرد، در كابينه قوام پا مي نهاد و شيادي هاي سياسي را در پيش مي گرفت. جوان پويايي با نگاه و انديشه جلال، كه پيش از اين خانواده و خانه را رها كرده بود تا به خورشيد حقيقت برسد، نمي توانست حقيقت خواهي رابه خاطر حزبي ناديده بگيرد كه انقلاب سوسياليستي خود را، بي تكيه بر ارتش سرخ اتحاد شوروي نمي توانست سازماندهي و پيروز كند. جلال كه از سال 1323 خورشيدي به حزب پيوسته بود و به همراه احسان طبري در انتشار نشرياتي چون «مردم» نقشي پايه اي داشت، در دوره اي نزديك به چهارسال از عضويت معمولي، به عضويت كميته حزبي تهران و نمايندگي كنگره رسيد.
وي با برخورداري از چنين جايگاهي در سازمان حزب، به راحتي مي توانست چشم بر كژي هاي پيرامونش ببندد و همراه تند آب تشكيلاتي پيش برود؛ اما چشم نبست و پيش تر نرفت. جلال آل احمد از «حزب توده ايران» روي برگرداند و راه زندگيش را از آن حزب جدا كرد. در همين سال ها بود كه آل احمد جوان، دو مجموعه داستان كوتاه را، با نام هاي «ديد و بازديد» و « از رنجي كه مي بريم» به چاپ سپرد و به دست نخستين دوستداران نوشته هاي خود رساند. در اين نوشته هاي داستاني، نويسنده هم به زندگي سراسر رنج مردم تهيدست پرداخته بود و هم خشم خود را در برابر خرافات چسبانده شده به مذهب نشان مي داد. پس از انشعاب از «حزب توده ايران» نيز مجموعه داستان كوتاهي با نام «سه تار» نوشت و جاي پاي روشن تري در داستان نويسي آن روزگار، بر جاي نهاد. جلال در اين داستانها نيز به زندگي مردم كوچه و بازار، با نيم نگاهي انتقادي به سخت گيري هاي مذهبي، پرداخته بود.
«سه تار»در سال هزار و سيصد و بيست و هفت خورشيدي به دست خوانندگان نوشته هاي آل احمد رسيد. در اين هنگام، نويسنده نوپا و بي تاب «سه تار» به مطالعه و برگردان داستانها، نمايشنامه ها و نوشته هاي مطرح فلسفي، اجتماعي و سياسي جهان روي برد. جلال اين آثار گوناگون را از فرانسه به زبان فارسي بر مي گرداند. هماهنگ با مطالعه و برگردانيدن نوشته هاي بزرگان ادبيات جهان، آل احمد در تب و تاب مبارزه مردمي براي ملي كردن صنعت نفت و سرنگوني نظام ديكتاتوري شاهنشاهي و بيرون كردن استعمار از ايران، جانانه مي كوشيد و تا عمق هر ميدان خطرسازي پيش مي رفت. با اين همه، هرگز به سيلاب سياسي گروهها و احزاب تن نداد. اشتباه ها و كژي ها را بر مي شمرد و دلسوزانه هشدار مي داد. جلال در سال هزار و سيصد و بيست وهشت با همسرش سيمين دانشور آشنا شد و اين آشنايي به ازدواج آنها انجاميد. اكنون جلال آرمان گرا، دلسوز، تبدار و بي تاب، از همه نيروهاي سياسي مذهب گريز آن روزگار زخمي به تن داشت. او خيانت و نامردمي هاي مدعيان مبارزه سياسي را با چشم خود ديده بود و اندك اندك از توهم هاي گوناگون سياسي و تشكيلاتي در مي آمد. وي در «جامعه سوسياليست ها»، در «حزب زحمتكشان ملت ايران» و سپس «نيروي سوم» تجربه هاي تلخي را از سرگذراند. آل احمد راه رهايي خود و مردمش را در كارهاي سياسي و اعتقادي هيچ يك از تشكل هاي سياسي آن هنگامه عجيب تاريخي، در دهه بيست و آغاز دهه سي نيافت. مردم و روشنفكران دلسوز آن دوران، بازيچه چند پارگي و آشفتگي گروه هايي شده بودند كه ريشه در ژرفاي جان توده ها و هويت بومي ما نداشتند. زد و خوردهاي لمپني، چاقوكشي و عربده كشي، ناسزاگويي و انشعاب آفريني، دشمن تراشي از خودي ها و به هرز رفتن توان انقلابي جوانان آرمان گرا، پشت كردن به نيروي آزمون پس داده بزرگي چون روحانيت انقلابي شيعه و آرمانهاي دگرگوني آفرين تشيع، همه تشكل ها و نيروها را به بن بست كودتاي بيست و هشتم مردادماه هزار و سيصد و سي و دو خورشيدي رساند. جلال كه از هزار و سيصد و سي و دو سياست را بوسيده و كنار گذاشته بود، به سنگر و خانه ادبيات روي برد. او همچنان دلي پر از شوريدگي داشت و مشتي پر از واژگان آتشين. تا اين كه روز هفدهم شهريور چهل و هفت رسيد....
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1-يك چاله و دو چاله. جلال آل احمد. انتشارات رواق. 1356
2- گاهواره. شمس آل احمد.
شمس آل احمد- گاهواره نشر رواق (تهران- 1356)صص...
3- از چشم برادر، شمس آل احمد
_________________ انجمن تجلیل از چهره های ماندگار و سخنان بزرگان
(( ساده باش ، آهوی دشت زندگی ، خیلی زود با نیرنگ می میرد . ارد بزرگ )) |
|
 |
|
 |
|
|