elina کاربر آشنا


تاريخ عضويت: 3 شنبه 23 بهمن 1386 ارسالها: 23
|
ارسال شده: 3 شنبه 23 بهمن 1386 - 10:19 موضوع: جمله عاشقانه... |
|
|
 |
|
 |
 |
و elina می گه :
بگذار اعتراف كنم !!
تو نيستي همه غريبه اند؛
آشنائیشان را به رخ بيگانگيم ميكشند
و من به نرمي عبور يك قاصدك ...
از سرانگشتان لطيف يك پونه وحشي از كنارشان مي گذرم
و با مهري از جنس نياز به پنجره اي از نسل دلهاي شكستني
با سرخي غروب يك انتظار ناب آمدنت را نقاشي ميكنم وخدا
بي صدا به تو الهام مي كند كه آن دخترك كه پائيز ديوانه اش
كردي ديگر نزديكست هواي تكرار قصه مجنون در بيابان
سرگرداني به سرش بزند و تو مي آيي و با اشارتي مي پرسی؛
مگر من چقدر دير كردم كه تو دوباره .... 
|
|
 |
|
 |
|
|