elina کاربر آشنا


تاريخ عضويت: 3 شنبه 23 بهمن 1386 ارسالها: 23
|
ارسال شده: 3 شنبه 23 بهمن 1386 - 10:13 موضوع: داستان عاشقانه... |
|
|
 |
|
 |
 |
و elina می گه :
مردی دختری کوچک داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گران بهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و درب جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است !! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت که دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها
... را مصرف کند
می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت درب آن جعبه را باز می کرد و به شکل عجیبی آرام می شد
هدیه کار خود را کرده بود 
|
|
 |
|
 |
|
|