elina کاربر آشنا


تاريخ عضويت: 3 شنبه 23 بهمن 1386 ارسالها: 23
|
ارسال شده: 3 شنبه 23 بهمن 1386 - 09:08 موضوع: جمله عاشقانه... |
|
|
 |
|
 |
 |
و elina می گه :
تو آمدي
به آرامي خيال
به تازگي بهار
به خنكي نسيم
از گذرگاه آرزوهايم گذشتي و مرا در روياي محالي غرق كردي
و در انتهاي جاده به انتظار آمدنت نشستم و در پيچ و خم راه برايت نشانه هاي دوست داشتن را گذاشتم
بيا و ببين كه دره هاي دوري را با خوشي خيال پر كردم
و همچنان پيش رفتم و مي روم
وبيا وبيا و گوش كن
مي شنوي صداي شب را
نقره اي مهتاب صدايت مي كند امشب
نگاه كن
گوچه هاي خلوت .امشب نور باران شده
دست باد را بگير و همراه من به ميهمانيم بيا
بيا و ببين كه ماه امشب خاطره اولين آشنايمان را تازه كرده
و بيا
بيا و هم راز شو با من و ماه

|
|
 |
|
 |
|
|